2ماه تلخ و شيرين
سلام سلام
پيشي كوچولوي من بالاخره 26 ارديبهشت ساعت12 و 45 دقيقه ظهر تو بيمارستان نجميه به دنيا اومد
تولد اي فرشته زميني مبارك...![]()
لحظه ي اولي كه ديدمش برام باور كردني نبود اين پسمل ناز و كوچولو مال منه
واسه همه اونايي كه در آرزوي مادر شدن هستن دعا كردم ![]()
الان كنارم خوابيده
. وقتي به صورت ماهش نگاه ميكنم تموم وجودم غرق لذت ميشه.
. هيچ وقت فكرشو هم نميكردم خدا به منم لياقت مادر شدن رو بده...خدايا شكرت..
تو اين 2ماه روزاي تلخ و شيرين زياد داشتم..
پسرم هر روز كاراي جديد ياد ميگيره وقتي منو باباييش باهاش حرف ميزنيم زودي ميخنده و دست و پاهاشو تكون ميده.
. هر روز براش كتاب داستان ميخونم اونم آروم گوش ميده و بعضي وقتا خوابش ميبره
تازه
چند روزه ياد گرفته ميگه (اقو) نميدونم منظورش چيه اما خودش از گفتنش خيلي ذوق ميكنه..![]()
شكلك درآوردن و هم خيلي دوست داره..![]()
اين شيرينياي اين مدت بود و اما تلخياش.. اول ازهمه بستري شدن پسر كوچولوم تو روزاي اول زندگيش بود كه خيلي عذاب آور بود وقتي ميديدم بدن ظريفشو سوزن ميزنن![]()
اميدوارم واسه هيچكس اين روزا پيش نياد.. آمين..![]()
رفتن مامان بزرگ وبابابزرگ هم خيلي واسم سخت بود چون خيلي وقت بود پيشم بودن![]()
![]()
گريه ها و شب بيداري ها هم از طرف ديگه اذيتم ميكرد![]()
![]()
تو اين مدت اصلا وقت نكردم سراغ كامپيوتر بيام و چيزي بنويسم تازه امروز احساس كردم كار كمتري دارم..![]()
ولي الان خداروشكر با كمك بقيه و مطالعه اي كه داشتم نسبتا مادر باتجربه اي شدم.![]()
باي تا بعد...![]()


2ماه تلخ و شيرين
